تبليغاتX
کلبه عشق
عشق را زیر باران باید جست

 

تقديم به مادر عزيزم ( به مناسبت روز مادر )

به نام خالق شقايق ها ، نيلوفر ها... و تو !

آري  تو ! مادر . اي شرو ع لطيف ، مكث زيبا...

بر آسمان ها نام تو را نوشته اند ! بر روي قطره هاي باران نام زيباي تو را حك

كرده اند! بر خاك ... بر زمين ! بر روي خورشيد  نام زيباي تو را نوشته اند !

 خورشيد درخشندگي اش را از تو دارد و مديون تو است ...

مادر جان !

نمي دانم ، نمي دانم به چه طريقي  زحماتت را  جبران كنم ؟ كه مي دانم نمي

توانم ...

آري ، نمي توانم زحماتت را جبران كنم .همانطور كه نمي توانم ، نتوانستم و

نخواهم توانست قطره هاي اشكت را كه بخاطر من از چشمان ابري ات ريخته اي بشمارم...

من خوشبختم... آري خوشبختم با تمام بد شانسي هايم . من خوشبختم در كنار تمام

 بدبختي هايم ! من خوشبختم چون تو را دارم. خوشبختم چون بهانه اي دارم براي

 زندگي و آن بهانه تو ،  تنها تويي  اي مادرم !

من مادري دارم صاف تر و زلال تر از آب چشمه ،آب باران . مادري  دارم درخشان

 تر از خورشيد ، ماه . مادري  دارم خوش بوتر از مريم ،لاله . مادري دارم كه بعد

 از خدا تنها او را دارم و بس.  پس بعد از خدا او را دوست خواهم داشت ، بعد از

 خدا تنها او را مي پرستم . اول مادر و بعد آينه را دوست دارم . اول مادر و بعد آب

 را دوست دارم. اول مادر و بعد زندگي را دوست دارم. پس مادر تمام ستارگان و

آب ها و گل ها ي دنيا را  كه تمامشان در بهشت زير پاي توست ، از من به عنوان

 هديه بپذير و قبول كن ...

"   زندگي ضرب زمين در ضربان دل ماست

زندگي هديه ي ساده و يكسان نفس هاست"

 

دوستت دارم ...باور كن !

 www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:6  توسط سید هادی موسوی  | 

روزي هيزم شكن براي شكستن هيؤم به كنار رود خانه ميرودى كه در حين شكستن هيزم ناگهان تبرش به رود خانه مي افتد هيزم شكن كنار رود خانه مينشيند و زار زار گريه ميكند كه يك فرشته از أب بيرون ميأيد و از مردى مي برسد؟كه اي مرد براي چه گريه ميكني؟

هيزم شكن با ناراحتي میگويد: مشغول شكستن هيؤم بودم كه تبرم در أب رودخانه افتادو اكنون نميدانم كه چكار كنم.

فرشته رفت زير أب و با يك تبر طلايي برگشت و گفت اين تبر توست؟

مرد :نه

فرشته دوباره رفت زير أب و با يك تبر نقره ای برگشت و گفت اين تبر توست؟

مرد:نه

فرشته دوباره رفت زير أب واين بار با يك تبر كهنه و زنگ زده برگشت و گفت اين تبر توست

مرد:أري أري مال من است

فرشته گفت من از صداقت توخوشم أمده وبه همين علت  هرسه تبر را به تو ميدهم و مردبا خوشحالي به خانه رفت

مرد جند روز بعد با زنش داشت از رودخانه عبور ميكرد كه ناگهان زنش افتاد توي أب و مرد كنار رودخانه شروع به گريه کردن كرد كه دوباره همان فرشته أمد وگفت اي مرد براي جه گربه ميكني

مردگفت:كه زنم افتاده توي أب و من نميدانم چكار كنم

فرشته رفت زير أب وبا جنيفرلوييس أمى و گفت اين زن توست

مرد گفت:اري اري خودش است

فرشته گفت:اي معتقلب اين كه زن تو نيست؟

مرد گفت:اكر ميكفتم نه ميرفتي و با كترين لوييس برمگشتي و اكر باز ميكفتم نه ميرفتي و با زن خودم برميگشتي و أكر آنموقع میگفتم بله هرسه را به من میدادی و من تا عمر داشتم در بدبختی به سر میبردم و به همین علت دروغ گفتم

دوستان عزیز  موقع عبور از رود خانه مواظب دوستانتان باشید

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:28  توسط سید هادی موسوی  | 

خدایا!

سلام.

از عشق زیاد شنیده ام. اما جایی شنیدم که عاشق ترین تویی.آن هم به که؟به هر بنده. به این بنده. بنده ناچیز!

فکر کردم دیدم درست است.

تو آفریدی.تو بزرگ کردی. هیچ جا رهایم نکردی. همواره دستم در دستت بود اگر چه نفهمیدم.

خدایا!

قدم قدم پله پله و گام به گام از سختیها گذراندیم حتی آنجا که نفهمیدم و کفر گفتم و ناشکری کردم دستهایم را سخت تر فشردی و بیشتر کمکم کردی.

آنچه می اندیشم هرگز رهایم نکردی.لحظه ای را به یاد نمی آورم که به فکرم نبوده باشی و البته لحظه ای را نمی یابم که به خاطر خودت (و نه از سر ناشکری یا فکر به خودم )به تو اندیشیده باشم.

عاشقتر از این؟!

آنچه می جویم نمی یابم.عشق به معنای واقعی یعنی این.

بدی های معشوق را نادیده بگیری که هیچ .جواب خوبی به او بدهی. کمکش کنی.بی هیچ انتظاری.! نه فقط بی هیچ انتظاری! که با اطمینان از اینکه کاری نمی تواند برایت بکند؛نه که نخواهد! اگر هم بخواهد نمی تواند!

راست گفت که عاشق ترینی!عشق را باید از تو آموخت.

وقتی فکر می کنم معشوق تو من بنده ام! خنده دار نیست؟ نه! خنده دار نیست.گریه آور است.

من؟ خود من؟ خود خود من؟ کار به هیچ کس ندارم. اما من چه دارم که تو عاشقم باشی؟این طوری از پایین که نگاه می کنم مسخره است.و دروغی بزرگ می نماید! اما به گذشته که می نگرم می بینم هر آنچه که برای عاشقی لازم بوده کم نگذاشته ای.اما من؟ من چه؟

خدایا!

سالهاست رهایم نکردی.سالهاست عاشقم بودی بی آنکه حتی بدانم. کمکم کردی بی آنکه شکر گویم.نه شکر گویم !که حتی بفهمم که کمکم کردی.خدایا! همیشه از راهی عبورم دادی که حتی وجود آن راه را نمی دانستم.

اگر تو عاشقی ما چه می گوییم؟آنچه ما عشق می خوانیم چیست؟

خدایا! ذره ای؛ تنها ذره ای از عشق خود را به ما بیاموز!

خدایا! بنده ای که هرگز به تو نیاندیشید و تو را نشناخت این چنین عاشقش بودی؛اگر به تو برسد اگر بتواند عاشق تو باشد؛برایش چه خواهی کرد؟فکر کردنش هم برای ما سخت است.اینکه باتو! با یگانه عاشق واقعی! عشقی دو طرفه برقرار کرد.

اما خدایا! آنچه هست اینکه....................

نمی دانم ! خجالت می کشم از گفتن. از اینکه بعد از این همه عشق؛ باز گله؟ اما عادت کرده ام به اینکه همیشه کارهایم را درست کنی.مشکلاتم را حل کنی و بعد فراموشت کنم تا مشکل بعدی و بعد باز بگویم خدایا!

و تو چه عاشقانه بر من خرده نگیری که چرا این همه مدت که مشکل نداشتی نیامدی؟

خدایا! می دانم همیشه بی گفتن خدایا مشکلاتم را حل کردی اما گاهی برای اینکه حداقل یک بار نامت را ببرم صبر کردی تا در خانه ات بیایم و بعد کارم را درست کنی.می دانم که اگر کمی بوده برای این بوده که یک بار دیگر در خانه ات بیایم. و من نفهمیده ام . ومن فکر کرده ام که فراموشم کرده ای. حال آنکه بیش از همیشه به یادم بوده ای.و دلتنگ من شده ای و می خواسته ای ببینیم.

آه! چه پررو شده ام! می بینی خدایا!؟ آنقدر در عشق سخاوت به خرج داده ای که این بنده جرات می کتد بگوید تو دلتنگش شده ای! تو که عاشق بزرگترین عشاقی. تو که خود معشوق کسانی هستی که الفبای عشق را برای ما معنی می کنند و ما نمی فهمیم.آن وقت من به خود اجازه می دهم بگویم تو دلتنگ من شده ای.این هم از عشق بی نهایت و بی زوال توست.

اما خدایا!

این بار باز مرا خواندی!باز خواستی در خانه ات بیایم.و چه خوب! اما خدایا! این بنده ات....

خدایا! خسته ام.! باز مثل همیشه احساس می کنم فراموشم کرده ای! احساس می کنم این بار (هم مثل همیشه) حق داری فراموشم کنی. و از همین می ترسم. اگر یک بار(وای اگر این بار باشد)فقط یک بار بخواهی آن طور که سهم من است آن طور که من از پایین می بینم با من برخورد کنی . آن گاه ....

فکر کردن به آن هم سخت؛ نه ! وحشتناک است.خدایا! این بار هم بر من از جانب خدایی خودت نظر کن.این بار هم با وسعت رحمتت مرا بنگر!

خدایا! می ترسم! این بار خیلی می ترسم.اگر بعد از این همه سالها که مرا دست گرفتی و آوردی حال دستم را رها کنی؟خدایا! می ترسم . رهایم مکن. دستم را بگیر. من؛ اینجا؛ میان این دنیا؛ خدایا! غریبه ام؛ گم میشوم؛ خوار می شوم!

خدایا! رهایم مکن. ته دلم به بزرگیت؛ به عظمتت؛ به مشکلاتی که برایم حل کردی؛ به عاشق بودنت که فکر میکنم دلم آرام می گیرد.اما به خودم که می اندیشم میترسم. خدایا! آن طور که تویی رفتار کن ؛نه ان طور که منم.

خدایا! من اگر بد کردم بنده ام.من هیچ چیز نیستم.خدایا! تو مرا آفریدی و بزرگ کردی .تو که مرا بهتر می شناسی.بنده ضعیفت را. اشتباه می کنم. اما تو! خدایا! آیا تو هم اگر بنده ات بدی کرد...؟ نه ! نه !

آن فدر لطف به من کرده ای که این چنین راحت تورا خطاب می کنم. اصلا لیاقت حرف زدن با تو را دارم؟

خدایا!

حال؛چه؟ خدایا؟ می خواهی رهایم کنی؟ چرا الآن؟ این همه سال کمکم کردی؛ حالا چرا؟ خدایا از اول رهایم می کردی. با سر به زمین بخورم. شاید می فهمیدم. اما تو خواستی این طور بزرگ شدم.

خدایا! می دانم در مقابل انسان هایی که عاشق تو هستند هیچ نیستم. آنهایی که تو را برای تو می خواهند. ومن ؛ هنوزهم؛ همین الآن که اقرار به عاشق بودنت می کنمتو را برای خودم می خواهم. برای منافع خودم؛برای اینکه مشکلاتم را حل کنی.

آری! اعتراف می کنم.هنوز آنقدر کوچکم که نمی توانم تو را به خاطر بزرگ بودنت؛ به خاطر عزیز بودنت؛ به خاطر آنچه هستی دوست داشته باشم. هنوز نمی توانم عاشقت باشم. هنوز دوستت دارم چون می توانی کمکم کنی. چون بدون تو هیچ کاری نمی توانم بکنم.

خدایا! رهایم مکن. رهایم مکن!

حرف هایم تمامی ندارد. می ترسم؛ می ترسم از تو گله کنم. اما این بار خیلی فرق می کند. نکند خدایا به یادم نباشی؟ اینجا مرا رها کنی....

حتی نمی توانم فکر کنم چه میشود؟

در برزخی از خوف و رجا گرفتارم.امید به عظمت و مهر تو و ترس از گذشته خود.

یعنی خدایا بدیهای من آنقدر زیاد است که از مهر تو فزون شود؟ حاشا! حاشا! آنقدر بزرگی که....

خدایا! من هیچ نیستم . اما یک چیز دارم که به آن افتخار می کنم. چیزی که باعث می شود هزگز نهراسم . این که بنده توام.

خدایا! تو مولای منی! شکایتهایم به سوی توست.

خدایا! من مولایی چون تو دارم .چرا باید غم بخورم؟

خدایا! رحمتت را بار دیگر بر من بچشان.

خدایا! لحظه ای نور امید بر دلم می تابانی و لحظه ای مرا از کردار خود به وحشت می اندازی.

خدایا لحظه ای مهرت در دلم جلوه گر می شود و زمانی قهرت.

خدایا! قهرت را تا بحال ندیده ام. چنان کن همواره مهرت را ببینم.

بنده ات را ببخشا که هر که هست بنده توست.هرچه هست بنده توست و تورا مولا صدا می کند. جز تو که را دارم؟ مرا رها نکن. رهایم مکن!

جوابم نمی دهی و نمی دانم چرا؟ چرا دیگر دلم پس از درد دل با تو سبک نمی شود؟ چرا مهرت دلم را آرام نمی کند؟ چرا دیگر احساس نمی کنم دستم را گرفته ای؟

خدایا! چرا؟......................

 www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:11  توسط سید هادی موسوی  | 

تا حالا این حس رو تجربه کردی... 

دیدی که چه حس قشنگیه... 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی  

باشی... 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم... 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی... 

تا حالا شبها  وقتی همه خوابن  تو خلوت خودت   

به خاطر وجود کسی گریه کردي... 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی... 

آره!! ؟؟؟ 

به این میگن عشق...!!! 

حس قشنگیه! نه؟

www.taranome-ashk.blogfa.com
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:51  توسط سید هادی موسوی  | 

 

برو خیالت نباشه رفیق نیمه راه من

 

اگه که این بغض غریب نشسته تو نگاه من

 

برو به خواسته هات برس فکر دل منو نکن

 

برای ناله های من فکر شنیدنو نکن

 

الهی نازنین من بری به خواستت برسی

 

نفرین نمی کنم تو رو پیش خدای بی کسی

 

بفکر این دلم نباش فکر نکن در بدره

  

که یکجوری بعد تو هم عمر منم می گذره

 

مثل تو عشق و ساده دل منم فراموش می کنم

 

شعله این عشق و منم مثل تو خاموش می کنم

 

خدا میدونه دردمو .تو که غریبه ای باهام

 

نمی دونم چیکار کنم با اشک رو گونه هام

 

می خوام واست حرف بزنم فرصت کافی ندارم

 

برو خیالت نباشه حال تلافی ندارم

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:32  توسط سید هادی موسوی  | 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده و نگات میکنه

بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله میاد سمت تو

بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی بر میگرده و نگات میکنه

بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی بر میگرده و میاد باهات اشک میریزه

بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف میزنی ترکت میکنه

بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش میکنی فقط سکوت میکنه

بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده

بدون که براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن میناله

بدون که بدون تو میمیره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده

بدون که بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن

بدون واسه خاطر تو مرده

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:22  توسط سید هادی موسوی  | 

                                                           
                            ‎گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم 
                             «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
                           کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود    
                                شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
                              شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
           بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
             

 


وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .

اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه

 لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره...

 


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست

داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

     


گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده .

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط سید هادی موسوی  | 

 


Does Love need a Reason...??
عشق دليل ميخواد؟
 

Some people never understand
بعضيها هيچوقت نميفهمند
 بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟

Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دليلشو نميدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم

Lady :
You can t even tell me the reason... how can you say you like
me? How can you say you love me?
تو هيچ دليلي نميتوني بگي پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
 

Man :
I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا"دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت كنم

Lady :
Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!
ثابت كني؟من ميخوام دليلتو بگي . دوست پسر يكي از دوستام ميتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو ميگي نميدوني!!!!ه

 


Man :

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!ميگم ،چون خوشگلي
 

because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنيه
 

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي
 
because you are loving,
دوست داشتني هستي
 

because you are thoughtful,
باملاحظه هستي
 
 
because of your smile,
بخاطر لبخندت
 
because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت

The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهاي اون خيلي راضي وقانع شد
 

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكي كرد و به كما رفت

The Guy then placed a letter by her side,
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
anymore.
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجودنداره
 


Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟
 

NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
 
"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره 
************ ********* **
Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
عشق خام وناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"ه
 
'Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays...'

اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي بمون

 

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:15  توسط سید هادی موسوی  | 

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

           عشق يعنی  با جهان بيگانگی

                     عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                               عشق يعنی سجده با  چشمان تر

                                          عشق يعنی  سر به دار آويختن

                                          عشق يعنی اشک حسرت ريختن

                                          عشق يعنی درجهان رسواشدن

                                عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                              عشق يعنی اعتبار لحظه ها

                  عشق يعنی سجده بر سجاده ها

             عشق يعنی يک تبسم يک نماز

          عشق يعنی عالمی در راز و نياز

        عشق يعنی سوختن از تشنگی

               عشق يعنی سوختن از بيدلی

                         عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                                   عشق يعنی درد و مهنت در درون

                                            عشق يعنی انتهای هرچه راز

                                                      عشق يعنی راز شبهای دراز

                                                   عشق يعنی يک سوال بر هر جواب

                                                       عشق يعنی يک سوال بی جواب

                                                     عشق يعنی آخر خط بهشت

                                                 عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت

                                             عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور

                                        عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور

                                     عشق يعنی سوختن با ساختن

                              عشق يعنی زندگی را باختن

                     عشق يعنی انتظار و انتظار

               عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

               عشق يعنی لحظه ديدار توبي

                           عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

                                            عشق يعنی لحظه های ناب ناب

                                                     عشق يعنی لاله اما بر چمن

                                                              عشق يعنی زاهد اما بت پرست

                                                              عشق يعنی همچو من شيداشدن

                                                                  عشق صد سخن دارد وليکن بی صدا

                                                                عشق يعنی بهترين حسن ختام

www.taranome-ashk.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:56  توسط سید هادی موسوی  | 

عزیزم خیلی وقته دردی مونده تو دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغز ثانیه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا

می خواهی بری برو به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

حالا من میرم تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار برو از یاد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستهات تو دستهای من بود

تمام مردم این شهر به من همواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد مرگ و بهمراه دارم

همیشه نفرین من به راهت ِ ..... به دل سیاه تو نگاهت ِ

تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی ِ میشه از دل تو دلم جدا

میدونم همش تو رو به عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو 

الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم

دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابها اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم

میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار

کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیر دلم

کاش می شد دیگه چشمام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت

کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... توی تنهایی و غم دلتو خون می دیدم

کاش می شد برق چشمام بارون کنه ..... سیل غم بیاد و تو رو داغون کنه

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:56  توسط سید هادی موسوی  | 

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم دبیرستان . یکسال دیگه دیپلم و

مدام این جمله روی زبونمون بود .

وقتی بزرگ شدم ... وقتی بزرگ شدم ...

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم ...

چقدر آرزو داشتیم .

دنیا دنیا امید

روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو . چقدر بزرگ شدن درد آور بود

بزرگ شدیم و هیچ نشد

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز . هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد .

سالها تکراری تر

کار و کار و کار برای هیچ

آرزو ها حسرت شد و ماند، بیم‌هایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی، و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما می‌ترسیدیم از دچار شدن بهش

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن .

دیگه می‌تونستیم از خیابان ها رد بشیم .

ردشدیم بارها و بارها و بی پناه

خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دست‌ها‌یم را به دست بزرگ و نرم پدرمی‌دادیم و طعم تکیه گاه را می‌چشیدیم

بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر می‌لغزیدیم و خوش می‌خوابیدیم ...

بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی‌حس و سرد عابر بانک پول می‌گیرم،

و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر می‌گرفتیم با لبخند .

دیگه نه امیدی به سال دیگه . نه به خرداد ونه به مهر .

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که می‌شویم بچگی حسرتی بزرگ .

((کاش بر می گشت روز های شیرین دوران مدرسه))

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط سید هادی موسوی  | 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:49  توسط سید هادی موسوی  | 

 

 

یه روزی عشق ودیوونگی ومحبت وفزولی داشتن قایم موشک بازی می کردن تا نوبت به دیوونگی رسید

 

دیوونگی همرو پیدا کرد اما هر چه گشت اثری از عشق نبود فزولی متوجه شد که عشق پشت یک

 

بوته گل سرخ قایم شده ودیونگی رو خبر کردودیوونگی یه خاره بزرگ برداشت و در بوتیه گل سرخ

 

فرو کرد صدایه فریاده عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشمش کور شده و دیونگی

 

که خود را مقصر میدونست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کنه واز اون روز به بعد

 

وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدیهیه معشوقشو نمیبینه و دیوونگی هم همیشه در کنارشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:3  توسط سید هادی موسوی  |